شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي

به ديدهء انصاف بنگريم 46

نفثة المصدور ( فارسى )

مغنى « 1 » كه مطابق با نصّ ارباب لغت باشد مفهوم نميشود و محتمل است كه مراد مصنّف آن باشد كه بوسيلهء عصاى خويش كه كنايه از آلت تناسل است خود را جاى كرده و بوصلت با آن كهنه عوان به مقصود خود رسيده است ( و اللّه اعلم ) . ] شگفتا ! كه در اين مورد نيز آن معلّم فاضل ، از سر دقّت نظر ! نه به مطالب متن كتاب عنايتى فرموده‌اند ، و نه به حواشى و تعليقات ناظر بدان التفاتى ، خود تو گويى به هيچ‌روى از تعبير « به عصا فروخزيدن » بحثى به ميان نيامده است ! تا ارزش حكم و قيمت نظر آقاى قاضى بهتر نموده آيد ، لازمست عباراتى كه اين تعبير ، و چند تعبير ديگر از اين‌گونه ، در آن مذكور افتاده ، به‌وجهى مربوط و مفهوم ، در اينجا نقل شود : « . . . هم از ناآمد كار و بدآمد روزگار . . . جمال على عراقى ، پيش از من بنده آنجا رسيده بود ، و به عادت گذشته بعصا فروخزيده ، و به جهت رواج بازار كسب ، با كهنه عوانى كه در آن شهر بود ، بشركت عيان خرفرا كاروان كرده ، و از آن نوخاسته ، كهنه دولى زن كرده ، و به همه وجوه از پى رضاى او فراايستاده ( ع ) غر داده و زر داده و سر هم داده ، و تا حدّى كه سربازى را در تحرّى رضاى او بازى مىشمرد . و اكنون كه در ايراد اين قصّهء پرغصّه شروع رفت ، از تعريف آن ذات شريف صفات از دو سه وصف چاره نيست : آن صدر كه از كون خر برون جست و بر اسپ نشست . . . هر خبّاز كه دبيريش فرموده ، نانش در انبان نهاده ، و پيش هر محرّر كه خريطه‌كشى كرده ، سر جوال باز داشته ، خليع العذار ، عذار در خدمت عارض عراق سبز كرده ، و تا آبى بر روى كار بازآورد ، آب از ديده رفته ، تا بطلب منصب برخاسته ، بس به رو خفته . . . نرم و درشت فراوان چشيده ، تا بتصدّر رسيده . . . » نفثة المصدور ، صفحهء 75 و 76 ، به اختصار . اگر آن معلّم فاضل صفحات 75 تا 77 را با دقّت در مطالعه مىگرفتند ، و آن‌را

--> ( 1 ) - چنين است در اصل مقاله ، و به ظاهر غلط مطبعى است ، و بايد « معنيى » باشد .